نامه زینب[۱]… در حیاط مدرسه بودم، گشت می زدم تا بچه ها با دیدن ابهت اخم هایم، خرابکاری راه نیندازند. گشت میزدم و از بالا به پایین و از راست به چپ می رفتم، گرچه مجبور بودم با بچه ها سنگین رفتار کنم تا به قول معروف،پررو نشوند اما صداهای قشنگ کودکانه که می گفتند […]
من به مشهد میروم…
نود و چهارمین سال خورشیدی بود، آن روز را خوب به خاطر دارم. روزی که با غم عجین شده بود اما قرار بود در آخرین لحظات آن، غم فراوانی که با آن ماهها همراه شده بود، با شادی هرچه تمام ربیع الاول جایگزین شود و پایان آن روز یعنی پایان قریب دو ماه سوگ و […]